کاش شام غم ما را سحری می آمد
انگار همه این روزها غرق غمند و مبتلی.
خدایا از اندوه رفقا زودتر بکاه.
انگار همه این روزها غرق غمند و مبتلی.
خدایا از اندوه رفقا زودتر بکاه.
هر چه می کنم امشب سراسر شور نیستم . نمی دانم چه کنم با این دل وقت نشناس .
سالی انتظار این روز را می کشم و حالا شوقم آغشته به اشک شده و دلم آرام نمی گیرد .
هی صحن انقلاب را می بینم و چراغانی . . . هی زمزمه لبم این می شود :
" یه مدینه یه بقیعه یه امامی که حرم نداره
سینه زنها کسی نیست تا روی قبرش یه دونه شمع بذاره "
هی دلم بی تاب بی تاب می شود ، هی با خودم می گویم نیستی ، پس کجایی ؟!
کی غربت مدینه را پایان می شوی ؟ مگر تو صاحب این مجلس نیستی ؟
کجایی پس ؟ بی تاب بی تابم . . .
ببخشید این همه تلخی را. ولادت مبارک .
چند روزی است که در صحن انقلاب حرم رضوی میان آوای نقاره ها دل را جا گذاشته ام و برگشته ام به دیار غریبی . . .
وقتی در مشهدم ، عاشقم ، دیوانه ی دیوانه ؛
عاشق آن لحظه که از اول خیابان امام رضا علیه السلام وارد می شوی و آن گنبد طلایی دلت را می برد.
عاشق آن لحظه که راننده تاکسی ماشینش را پارک می کند ، پیاده می شود ، سلام می دهد و دوباره حرکت می کند.
عاشق آن لحظه که شوق وصال را کمی به تاخیر بندازی و از باب الجواد اذن دخول بخوانی.
عاشق آن لحظه که پابرهنه و شیدا قدم به صحن می گذارند.
عاشق آن لحظه که پیر شیر مردی آرام و خسته صندلی چرخدار پیرزنش را در میان صحن ها هل می دهد.
عاشق آن لحظه که هنوز سیراب نشده ، باز می گردی.
عاشق آن لحظه که عشق موج می زند بدون کلامی . . .
امیدوارم همه به زودی زائر این قطعه از بهشت بشوند .
یه فیلمی هست گمونم به همین اسمی که توی عنوان اومده که من خیلی دوسش دارم و یکی از زیباترین قسمتهاش اونجایی که اولین دیالوگها بین مرگ و مرد در حال موت رد و بدل میشه . نقش مرد رو پرویز پورحسینی و نقش مرگ رو هم پیام دهکردی بازی می کنه .
جاییکه مرگ به مرد میگه که مرگش عقب افتاده .
مرد : صبر کن ، حالا که اومدی می خوام بدونم اون دنیا چه شکلیه ؟
می خوام اطمینان داشته باشم ؛ نه ادراک ، نه وهم ، نه حدس ، نه گمان .
می خوام خدا دستش رو دراز کنه ، پرده رو کنار بزنه ، بذاره من ببینمش .
چرا خدا خودش رو توی یه هاله ی مه آلود مخفی کرده ؟ چرا هیچ کس این رو به خدا نمی گه ؟
چطور آدما باید به چیزی که نمی فهمن ایمان داشته باشن ؟
چی به سر ما میاد که می خوایم ایمان داشته باشیم ولی نمیشه ؟
چی به سر اونایی میاد که میخوان ایمان داشته باشن اما نمی تونن ؟
. . .
می شنوی ؟
مرگ : اما خداوند سکوت می کنه ؟ نه ؟
مرگ با یک اشاره آیینه ی بزرگی رو می شکنه و تکه کوچکی از اون رو به مرد میده .
مرگ : خودت رو توی این به من نشون بده .
مرد تلاشی می کنه اما آیینه خیلی کوچیکه.
مرگ : نمی شه . حالا مشکل از تو که توی این جا نمی شی یا از آیینه ؟
" آیینت رو بزرگ کن "
بعدالتحریر: خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم ، دلم گرفت