چند روزی است که در صحن انقلاب حرم رضوی میان آوای نقاره ها دل را جا گذاشته ام و برگشته ام به دیار غریبی . . .

وقتی در مشهدم ، عاشقم ، دیوانه ی دیوانه ؛

عاشق آن لحظه که از اول خیابان امام رضا علیه السلام وارد می شوی و آن گنبد طلایی دلت را می برد.

عاشق آن لحظه که راننده تاکسی ماشینش را پارک می کند ، پیاده می شود ، سلام می دهد و دوباره حرکت می کند.

عاشق آن لحظه که شوق وصال را کمی به تاخیر بندازی و از باب الجواد اذن دخول بخوانی.

عاشق آن لحظه که پابرهنه و شیدا قدم به صحن می گذارند.

عاشق آن لحظه که پیر شیر مردی آرام و خسته صندلی چرخدار پیرزنش را در میان صحن ها هل می دهد.

عاشق آن لحظه که هنوز سیراب نشده ، باز می گردی.

عاشق آن لحظه که عشق موج می زند بدون کلامی . . .

 

امیدوارم همه به زودی زائر این قطعه از بهشت بشوند .