جوان تر که بودم ( شما بخوانید بچه تر ) اصراری داشتم که کتابهای سختی که دوست نداشتم را حتما بخوانم . وقتی استاد می گفت "جاودانگی" و "تهوع" و . . . ؛ چه حسرتی می خوردم که از دنیا عقبم ، چقدر پول خرج می کردم که "ارباب حلقه ها" را بخرم ، یادم نمی رود که با چه مشقتی "بیگانه" را خواندم .

پیرتر که شدم ( شما بخوانید بزرگ تر ) اما فهمیدم دنیا خیلی کوتاه تر از آن است که پز روشنفکری استادت را نشخوار کنی . حالا ایدئولوژیم تغییر کرده . زل می زنم تو چشم طرف مقابل و با آرامش میگم : از رمان های کوندرا متنفرم و عاشق نوشته های امیرخانی . 

حالا زندگی راحت تر می گذرد .